بعضی وقتا انقدر آدم احساس تنهایی می کنه که از هر چیز و هر کسی که اطرافشه
بیزار می شه ...
بعضی وقتا انقدر شبا به آسمون نگاه می کنی که دیگه ستاره هارو
به جای اینکه درخشان ببینی مثل یه لکه ی سیاه می بینی ...
بعضی وقتا میشه که
یه بغض انقدر گلوت رو اذیت می کنه که دوست داری حسابی گریه کنی ...
بعضی وقتا
انقدر دلتنگ می شی که دوست نداری با کسی تنهاایترو تقسیم کنی ...
بعضی وقتا
دوست داری تنها باشی و به یه گوشه زل بزنی و به ثانیه های زندگیت فکر کنی ....
بعضی وقتا دوست داری که خوشبخت زندگی کنی ولی دوست نداری این غم ها و این
تنهاییارو هم از دست بدی ...
گاهی هنگام شادی یاد شبایی که شب زنده دار بودی
میفتی و دوست نداری دیگه بخندی ...
گاهی دوست داری همیشه پاییز باشه و به
هوای تاریک غروب که نمی از بارون مرطوبش کرده نگاه کنی ...
گاهی دوست داری زیر
بارون راه بری و انقدر منتظر بمونی تا سرما بخوری ...
گاهی دوست داری با پای برهنه
روی برفا قدم بزنی و صدای خش خش برفرو گوش بدی ...
گاهی دوست داری همیشه
هوا ابری باشه
گاهی وقتا دلت میخواد داد بزنی و از این دنیا و آدم هاش به خدا گله کنی
گاهی وقتا دلت میخواد خدا چند روز دنیا رو تعطیل کنه تا فقط برای خودت باشی . . .
گاهی وقتا دلت میخواد بخوابی و دیگه هیچوقت بیدار نشی . . .